خرید بک لینک
در مهرِ بی مهرِ امسال، مادر رفت پیشِ پدر؛ و من حالا مشغول گذراندنِ اولین های بی حضورِ او هستم...اولین تولد پسرم بدون او،اولین شبِ یلدا،اولین روز مادر،اولین ماه رمضان،اولین چهارشنبه سوری و...و همین طور اولین هایی که کم کم دومین و سومین و چندمین بار می شوند...چند وقت پیش با خودم فکر می کردم حتی اگر لحظه دیدار روحم با روحِ او فرا برسد؛ باز هرگز قرار نیست دست های زبر و خشکِ حاصل از سال های زحمت بارش را، لمس کنم و چقدر تا جان در بدن دارم، دلتنگِ چرخش انگشتانش لای موهایم خواهم بود... + نوش

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 3:45

1403 برای من یک فاجعه بزرگ بود، به طوری که وقتی مرور می کنم خاطرات سال قبل این موقع رو، با خودم می گم یعنی فقط یک سال گذشته؟ پس چرا برای من انگار هزار سال از روی جسم و روح من رد شده و لگدمالش کرده!چقدر اینجا عزیز و دست نخورده است برخلافِ دنیای اون بیرون که دیگه هیچ چی اش شبیه من نیست...این چند وقت سخت درگیر اینم که آخرش همین بود؟ که اینقدر بطالت و بطالت و بطالت؟!یه جورایی تو مایه های همون عقاید یک دلقک و به دست هایم نگاه می کنمش... + نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 20:44 ت

برچسب: نویسنده: میلاد کاشفی تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 3:45

صفحه بندی